تبليغاتX
وبلاگی مانند هیچکدام
به نام یگانه هستی بخش عالم

سرما و خستگی امانش را بریده بود. خودش را بیشتر گلوله کرد. دستهایش یخ زده بود. گرسنه بود. با خودش فکر کرد، یادش نمی آمد کی غذا خورده. نمیدانست چقدر می تواند دوام بیاورد. این وضع تا کی قرار است ادامه داشته باشد؟! پاهایش از سرما کرخت شده بود، انگشتهایش را گره کرد و گوشت پایش را چنگ زد. یادش آمد نمی بایست بخوابد. تصمیم گرفت کمی تکان بخورد تا خون در رگهایش جریان پیدا کند اما هر تحرکی باعث میشد انرژی اش زودتر تمام شود.

دیگر نتوانست تحمل کند

به سختی بلند شد، پاهایش یخ زده بود، کولر را خاموش کرد، پتو را از روی زمین برداشت و روی تخت دراز کشید و خوابید!

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 15:9  توسط فرهاد | 

Tarkesh.Blogfa.com

 

آن لحظه که از نیاز، انسان

دارد نه کم از هوای حیوان

یک دانه گندم طلایی

از تشت طلا گرانبهاتر

در حادثه های ناگهانی

سالم ز مریض مبتلاتر

آسوده مباش که بی نیازی

یک آنِ دگر پر از نیازی

آنجا که تو فرعون زمانی

در تیررس باد خزانی

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 16:0  توسط فرهاد | 

Tarkesh.Blogfa.com

     آرام کلیدش را در قفل انداخت.مواظب بود که قفل در صدا ندهد.گیوه های چرکش را که به زحمت سفیدی اش دیده می شد،از پایش درآورد. نوری که از لای پرده هواکش به راهرو می تابید،سایه اش را روی زمین پهن کرده بود.دستش را به طرف کلید برق برد تا روشنش کند،اما ترسید بچه هایش بیدار شوند.دستش را پس کشید.دستهای بزرگ ترک خورده اش را برد طرف در.نگاهش افتاد به نقاشی روی دیوار. او را با بغلی پر از میوه کشیده بودند.درشت زیرش نوشته بودند«بابا».

نقاشی در اشک چشمهایش وارونه شد. آرام دستگیره را پایین کشید.«تق...!»بدنش لرزید.«نکند که...»

مینا زیر چشمی پدرش را نگاه کرد.یواشکی روی شانه هایش غلت خورد و آرام در گوش مهتاب زمزمه کرد:«نکنه چشمهات رو باز کنی که بابا خجالت بکشه.»

 

 

 

داستانی که در متن بالا خوندین داستان یه دختر 12 ساله‌ی ملایری به نام «فاطمه مظفری» بود که عنوان « داستان برگزیده جایزه ادبی اصفهان» رو به خودش اختصاص داد.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 14:35  توسط فرهاد | 

تنها بازمانده‌ي يك كشتي شكسته به جزيره ي كوچك خالي از سكنه اي افتاد.او با دلي لرزان دعا كرد كه خدا نجاتش دهد. اگر چه روزها افق را به دنبال ياري رساني از نظر مي گذراند كسي نمي آمد.سر انجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها كلبه اي بسازد تا خود را از عوامل زيان بار محافظت كند و دارا يي هاي اندكش را در آن نگه دارد.اما روزي كه براي جستجوي غذا بيرون رفته بود'''''''''''''''' به هنگام برگشتن ديد كه كلبه اش در حال سوختن است و دودي از آن به سوي آسمان ميرود.متاَسفانه بدترين اتفاق ممكن افتاده و همه چيز از دست رفته بود.از شدت خشم و اندوه در جا خشكش زد.فرياد زد: "خدايا تو چطور راضي شدي با من چنين كاري بكني؟"صبح روز بعد با بوق كشتي اي كه به ساحل نزديك مي شد از خواب پريد.كشتي اي آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته '''''''''''''''' از نجات دهندگانش پرسيد:"شما ها از كجا فهميديد من در اينجا هستم؟"آنها جواب دادند:" ما متوجه علايمي كه با دود مي دادي شديم."وقتي اوضاع خراب مي شود'''''''''''''''' نا اميد شدن آسان است.ولي ما نبايد دلمان را ببازيم '''''''''''''''' چون حتي در ميان درد و رنج '''''''''''''''' دست خدا در كار زندگي مان است.پس به ياد داشته باش : دفعه ي ديگر اگر كلبه ات سوخت و خاكستر شد '''''''''''''''' ممكن است دود هاي برخاسته از آن علايمي باشد كه عظمت و بزرگي خدا را به كمك مي خواند.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 11:11  توسط فرهاد | 

مرداب

 

میون یه دشت لخت، زیر خورشید کبیر

مونده یه مرداب پیر، توی دست خاک اسیر

منم اون مرداب پیر، از همه دنیا جدام

داغ خورشید به تنم، زنجیر خورشید به پام

 

من همونم که یه روز میخواستم دریا بشم

میخواستم بزرگترین دریای دنیا بشم

آرزو داشتم برم تا به دریا برسم

شب رو آتیش بزنم تا به فردا برسم

اولش چشمه بودم زیر آسمون پیر

اما از بخت سیاه، راهم افتاد به کویر

چشم من به اونجا بود پشت اون کوه بلند

اما دست سرنوشت، سر رام یه چاله کند

توی چاله افتادم خاک منو زندونی کرد

آسمون هم نبارید اون هم سرگرونی کرد

حالا یه مرداب شدم یه اسیر نیمه جون

یه طرف میرم تو خاک یه طرف به آسمون

خورشید از اون بالاها، زمین هم از این پایین

هی بخارم میکنن زندگیم شده همین

با چشام مردنم رو، دارم اینجا میبینم

سرنوشتم همینه من اسیر زمینم

هیچ چی باقی نیست ازم، قطره های آخره

خاک تشنه همین هم داره همراش می بره

خشک میشم تموم میشم فردا که خورشید بیاد

شن جامو پر می کنه که میاره دست باد

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 12:43  توسط فرهاد | 

به نظر شما چه اتفاقی داره میفته؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 0:21  توسط فرهاد | 

این عید سعید و باستانی رو به همه شما عزیزان تبریک میگم

عید سعید غدیر خم مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 19:6  توسط فرهاد | 

یه ویدئو کلیپ موبایل کاملا ایرانی و داغ داغ. من خودم وقتی این کلیپ رو دیدم خیلی حال کردم هرکی دانلود نکنه(بلانسبت شما) واقعا خره.

برای دانلود روی لینک زیر راست کلیک کرده و گزینه save target as را انتخاب کنید

لینک دانلود

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 18:13  توسط فرهاد | 

بارون امشب توی ایوون

مثل آزادی تو زندون

بی صفا، بی تحرک، بی ریا بود

 

توی زندون میکنه جون

مرد با همت میدون

توی فکر رای فرجام امیره

 

نداره حتی رفیقی

که بگه دردش رو

درد دیدن و نگفتن

 

توی فکر آسمونه که بباره

بلکه تو قطره بارون بتونه اشک خداروهم ببینه

نمیدونه حتی اشکم دیگه فایده ای نداره

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 15:14  توسط فرهاد | 

سلام خدمت دوستان عزیز.

امروز میخوام یه مطلب از یه دوست بسیار عزیز به نام « ستاره » بذارم. حیف که هیچ آدرسی از خودش جا نذاشته.

امیدوارم بخونین و خوشتون بیاد.

 

 

 

بدون آنکه زبانم رابگشایم به توخواهم فهماندکه دوست دارتوهستم درحالی که به تونیازمندم.نیازمن به توتنها آرامش نگاهت است.
وسعت قلب توتنها به اندازه ی دریانیست قلبت اقیانوسی عظیم است که عشق را سرچشمه زندگانی قرار داده است.
من خودم را درآرامش نگاهت یافتم وازاین بابت میدانم بدون برق نگاهت زنده نخواهم ماند مرا در پستوی خانه تنها نگذار کنارم بمان زيرا به گرمی نفسهایت نيازمندم من بدون توسردم وباگرمای نفسهایت گرم میشوم ضربان قلبت مانند ثانیه شمار ساعت مرا به فکر فرو می برد واين حالت را نمیدانم چه بنامم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 16:21  توسط فرهاد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
امیدوارم که لحظات خوشی داشته باشین.

نوشته های پیشین
شهریور 1386
مرداد 1386
اردیبهشت 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
بهمن 1384
دی 1384
آبان 1384
پیوندها
پسر جهنمی رشت
دوست عزیزم آقا عماد
عشقولانه...عکس!!!
زندگی برای عشق
داستانهای علمی تخیلی وحید ولدمورت
داستانهای زیبای هری پاتر با یک نویسنده ایرانی
بهار نازنازی
وبلاگ عاشقانه آقا محمد
وبلاگ آقای مهندس
شیرین بیان
نفرین به زندگی
دخترای شیطون بروجرد
آقا مجید گل
وبلاگ فرهاد و ایمان
وبلاگ خانم ملیسا
آقا رامین عزیز
دوست گلم آقا شهاب
وبلاگ خانوم سارا
وبلاگ چست و چابک
وبلاگ عاشقانه همتا
وبلاگ دوست گلم آقای عبدالرضا
خانه دانلود
روناک خفن
قطره باران (وبلاگ باحالیه)
طنز عشق
الهه عشق
شب تنهایی
وبلاگ سحرجون (شیطونک)
دوست عزیزم آقا سعید
وبلاگ آقا محسن
وبلاگ پریسا
مرتضی بامرام
وبلاگ آقا مرتضی
مسافر عشق
عاشقانه ها (سحرناز(
وبلاگ خانم مهسا (به نام...)
ستاره خونین شب تاریک
روزهای بی خاطره (زیبا)
پنجره ای باز به سوی حادثه جاده (رضا خاوری)
هارمونیکا (رامبد)
اراجیف دخترخاله
وبلاگ آزیتا
حسن زارع(سیاوش قمیشی)
وبلاگ مهسا جدیدترین اخبار
به نام بزرگ مرد عشق
معین و مرجان
قوی زیبا (جودی آبت)
مشکی پوش
عشق یعنی ...(وبلاگ قشنگیه حتما سر بزنید)
شب تنهایی (احسان)
هوای خانه (سینا)
روزهای بی خاطره (پریسا و پروانه)
خودمونی (آقا رضا)
وبلاگ دوست گلم عباس (OXV(
قدرتمند است خدا
پسری با عشق سرخ
کلبه حقیر عشق
دختر حوا (مریم مجدلیه)
دخترهای کوچه پشتی (فرزانه و مهسا)
شیطونک (سحر)(آخر خنده)
در دلم چیزی هست ( شیرین )
سارا دیوونه (صمد بوقی)
کلیپ های توپ توپ (علی)
ننه عشقول
عشقولانه (یه وبلاگ عاشقانه بسیار خوب)(شرمین)
اولین وبلاگ خانم شیما با مطالب متنوع
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان