![]() |
![]() |
|
| به نام یگانه هستی بخش عالم |
|
میون یه دشت لخت، زیر خورشید کبیر مونده یه مرداب پیر، توی دست خاک اسیر منم اون مرداب پیر، از همه دنیا جدام داغ خورشید به تنم، زنجیر خورشید به پام
من همونم که یه روز میخواستم دریا بشم میخواستم بزرگترین دریای دنیا بشم آرزو داشتم برم تا به دریا برسم شب رو آتیش بزنم تا به فردا برسم اولش چشمه بودم زیر آسمون پیر اما از بخت سیاه، راهم افتاد به کویر چشم من به اونجا بود پشت اون کوه بلند اما دست سرنوشت، سر رام یه چاله کند توی چاله افتادم خاک منو زندونی کرد آسمون هم نبارید اون هم سرگرونی کرد حالا یه مرداب شدم یه اسیر نیمه جون یه طرف میرم تو خاک یه طرف به آسمون خورشید از اون بالاها، زمین هم از این پایین هی بخارم میکنن زندگیم شده همین با چشام مردنم رو، دارم اینجا میبینم سرنوشتم همینه من اسیر زمینم هیچ چی باقی نیست ازم، قطره های آخره خاک تشنه همین هم داره همراش می بره خشک میشم تموم میشم فردا که خورشید بیاد شن جامو پر می کنه که میاره دست باد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 12:43 توسط فرهاد |
|
|
به نظر شما چه اتفاقی داره میفته؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 0:21 توسط فرهاد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
امیدوارم که لحظات خوشی داشته باشین.
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 شهریور 1386 مرداد 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 بهمن 1384 دی 1384 آبان 1384 |
|
RSS
|