![]() |
![]() |
|
| به نام یگانه هستی بخش عالم |
|
آرام کلیدش را در قفل انداخت.مواظب بود که قفل در صدا ندهد.گیوه های چرکش را که به زحمت سفیدی اش دیده می شد،از پایش درآورد. نوری که از لای پرده هواکش به راهرو می تابید،سایه اش را روی زمین پهن کرده بود.دستش را به طرف کلید برق برد تا روشنش کند،اما ترسید بچه هایش بیدار شوند.دستش را پس کشید.دستهای بزرگ ترک خورده اش را برد طرف در.نگاهش افتاد به نقاشی روی دیوار. او را با بغلی پر از میوه کشیده بودند.درشت زیرش نوشته بودند«بابا». نقاشی در اشک چشمهایش وارونه شد. آرام دستگیره را پایین کشید.«تق...!»بدنش لرزید.«نکند که...» مینا زیر چشمی پدرش را نگاه کرد.یواشکی روی شانه هایش غلت خورد و آرام در گوش مهتاب زمزمه کرد:«نکنه چشمهات رو باز کنی که بابا خجالت بکشه.» داستانی که در متن بالا خوندین داستان یه دختر 12 سالهی ملایری به نام «فاطمه مظفری» بود که عنوان « داستان برگزیده جایزه ادبی اصفهان» رو به خودش اختصاص داد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 14:35 توسط فرهاد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
امیدوارم که لحظات خوشی داشته باشین.
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 شهریور 1386 مرداد 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 بهمن 1384 دی 1384 آبان 1384 |
|
RSS
|