![]() |
![]() |
|
| به نام یگانه هستی بخش عالم |
|
سرما و خستگی امانش را بریده بود. خودش را بیشتر گلوله کرد. دستهایش یخ زده بود. گرسنه بود. با خودش فکر کرد، یادش نمی آمد کی غذا خورده. نمیدانست چقدر می تواند دوام بیاورد. این وضع تا کی قرار است ادامه داشته باشد؟! پاهایش از سرما کرخت شده بود، انگشتهایش را گره کرد و گوشت پایش را چنگ زد. یادش آمد نمی بایست بخوابد. تصمیم گرفت کمی تکان بخورد تا خون در رگهایش جریان پیدا کند اما هر تحرکی باعث میشد انرژی اش زودتر تمام شود. دیگر نتوانست تحمل کند… به سختی بلند شد، پاهایش یخ زده بود، کولر را خاموش کرد، پتو را از روی زمین برداشت و روی تخت دراز کشید و خوابید! |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 15:9 توسط فرهاد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
امیدوارم که لحظات خوشی داشته باشین.
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 شهریور 1386 مرداد 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 بهمن 1384 دی 1384 آبان 1384 |
|
RSS
|